من که می دانم شبی عمرم به پایان می رسد
نوبت خاموشی من سهل و آسان می رسد
من که می دانم که تا سرگرم بزم و مستی ام
مرگ ویرنگر چه بی رحم و شتابان می رسد
من که می دانم به دنیا اعتباری نیست نیست
بین مرگ و آدمی قول و قراری نیست نیست
من که می دانم اجل ناخونده و بیداد گر
سر زده می آید و راه فراری نیست نیست
پس چرا ..............پس چرا عاشق نباشم؟
نوشته شده توسط امیر مهدی در پنجشنبه 31 خرداد1386 ساعت 7:41 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

وقتی که عشق را زیبا بنویسی فرقی نمی کند که قلم از ساقه های نیلوفر باشد یا پر کبوتر
فهرست اصلی
پیوندهای روزانه
دریای بیکران
توان قلم
غروب پاییزی
وقتی از عشق حرف می زنیم...
نگاه عشق
صدفهاي سرگردان
معجزه احساس
ستاره های تنها
شهري كوچك و هميشه سبز
پارادیس
شیرگاه سایت
رقص چشمات
سیب سبز
گفتارهای حکیمانه
بهشت گمشده مازندران
غم غربت
littlestar b_612
درمانده
درد آشنا
اشک
شاهین
با تو
گمنام
مشق عشق
دادگاه عشق
پس از باران
یکی بود یکی نبود
نوشته های پیشین
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
طراح قالب
POWERED BY